یادداشتهای روزانه از دل زندگی — از کلاس و درس تا مترو و فیلم دیدن
امشب دیر برگشتم خونه. مترو خلوتتر از همیشه بود. چند نفر با کتاب، یکی با گوشی، من هم با نگاه کردن به بیرون از پنجرههای تاریک.
حس عجیبی داره این سکوت توی دل شهر. یه آقای مسن داشت یه شعر حافظ میخوند زیر لب. کل واگن پر از صدای خفیف اون شعر بود. انگار همه بیصدا گوش میدادیم.
امروز سر کلاس ریاضی، یه دانشآموز سوالی پرسید که فکر نمیکردم. از من پرسید: «استاد، ریاضی چه ربطی به زندگی روزمره داره؟»
یه لحظه مکث کردم و بعد گفتم: «همون قدر که نفس کشیدن به زندگی ربط داره. ریاضی یعنی نظم، یعنی الگو، یعنی دیدن زیباییهای پنهان.»
کلاس ساکت شد. بعضیها لبخند زدن. بعضیها به فکر رفتن.
امشب فیلم «باشو غریبه کوچک» رو دوباره دیدم. فیلمی که هر بار دیدنش، یه چیزی توی دلم تکان میخوره.
دنیای سادهی بچهها، آرزوهای بزرگ، دلتنگیهای مادرانه.
صبح زود بیدار شدم. هوا هنوز تاریک بود. یه فنجون قهوه ریختم و نشستم کنار پنجره.
نگاه کردن به خیابون خلوت، پرندهها، صدای باد. این لحظهها مال خودمه. آدمها توی شلوغی زندگی، فراموش میکنند که سکوت و تنهایی، گاهی بهترین هدیهایست که میتونن به خودشون بدن.
امشب هیچ برنامهای نداشتم. رفتم تو آشپزخونه و تصمیم گرفتم یه چیزی درست کنم. نه برای کسی، فقط برای خودم.
ماکارونی درست کردم با یه سس ساده. بوی سیر و گوجه توی خونه پیچید. حس خوبی داشت. یه غذای ساده، یه شب آروم.
بعضی شبها خواب نمیاد سراغت. همهچیز ساکته. فقط صدای باد و گاهی صدای دور ماشینی که از خیابون رد میشه.
این شبها وقت فکر کردنه. وقت مرور روزهایی که گذشت و روزهایی که میآیند.